انجيرك  خاردار

           در يك صحراي بزرگ كه ريگهاي طلايي رنگش صاف و همواربود، يك گياه كوچك وپرخار روييده بود. اين گياه كوچك را « انجيرخاردارهندي » ناميده بودند. در نزديكهاي انجير پر خار، باد، از ريگهاي نرم و ظريف صحرا يك گل گلاب درست كرده و فراموش كرده بود كه او را همراهش ببرد و اين يك شانس براي رو باها بود كه با آن بازي ميكردند! اين فاميل رو باها از سواحل افريقاي بودند و موهاي خيلي نرم و ابريشمي داشتند كه موي نرم ناميده ميشدند. ودرآن صحراي كه انجيرك پر خار زندگي ميكرد ! اين گل هم با ناز و خودنمايي زنده گي ميكرد. در مورد گل گلاب ريگها چه چيزها را ما ميتوانيم پيش بيني كنيم؟ او آنقدر زيبا و مجلل بود كه ما نمي توانيم او را گل ريگها بنا ميم! او مانند يك گنج دست نخورده واقعي بود كه مردان، روزها و شبها را بخاطر به دست آوردن آن خيال پردازي ميكردند.

گل گلاب نيز آرزو داشت كه يك شاهزاده سوار براسپ سفيد، او را مثل يك نو عروس به قصرش همراهي كند. خانم رو با ه كه بارداربود و انتظار آمدن بچه ها يش را مي كشيد با آقاي روباه خيلي مصروف بودند و براي بچه هاي شان لانه درست مي كردند و براي پذيرايي آنها آماده گي ميگرفتند!

در اين صحراي بزرگ و آرام هيچ كس به فكر انجير جوان و سبز نبودند. او از تنها ي دلش تنگ ميشد و گريه كنان آرزوي مرگش را ميكرد. او ازنا راحتي خو درا تنها تروضعيف تر احساس ميكرد وبانا اميدي و بدبيني با خود زمزمه ميكرد؟ من بدبخت در اين دشت دورافتاده چطور خوش بخت خواهم شد؟ واقعا من از خودم مي ترسم به جز اينكه سايه ام را تما شا كنم كار ديگر نمي توانم!

هر كس كه از آنجا تيرميشد فكر ميكرد كه آن انجير وحشي است، غافل از اينكه او يك قلب مهربان و ملايم داشت! ستاره ها خيلي چيزها را ميدانستند، آنها ميدانستند كه آن انجير مهربان و دوست داشتني است! مگر موقعي كه شب ميشد و ستارها در آسمان همراه با نور ملايم و گيراي شان زندگي را شروع ميكردند آنها به همان اندازه كه براي گل گلاب ريگها مي تابيدند به همان اندازه برروبا هاي مهربان و فريبنده مي تابيدند، براي انجير جوان و سبز نيزهمانقدر مي تابيدند.

در هما نجا يك چوپان جوان كه طبيعت زيبا و مقبول را دوست داشت وازسبزه ها ي آن براي چراندن گوسفندانش استفاده ميكرد گاهگاهي نه نزد انجيرسبزوجوان مي آمد!

يك روز چوپان جوان به انجير تسلي داده گفت: لازم نيست كه اينقدر از زندگيت نا راحت و پشيمان باشي! تو نميداني كه در اين فصل سال در بسياري از كشورها گياهان از سردي به مردن شروع نموده اند، درختان برگهاي خو درا از دست داده اند و برگهاي مرده شان توسط بادهاي شديد جا رو شده اند درختان از اينكه لباسهاي ز يبا و سبزشان را از دست داده اند رنج مي برند وازتن برهنه شان خجالت مي كشند! آنها احساس ميكنند كه خيلي زشت و بد قواره شده اند! من هر وقت درباره تو، با آنها صحبت ميكنم، هركدام شان آرزو ميكنند كه مثل تو پر خار و كوچك مي بودند و مانند تو در مقابل باد و باران گرمي و سردي مقاومت مي توانستند! خبر نداري كه تو را چه نام مانده اند؟ « شاهزاده ه ريگها»!  اين يك نام بسيار مقبول نيست؟

 شب كه ميرسيد ستاره ها به همديگر چشمك مي زدند و زمزمه ميكردند!

« شاهزاده ريگها! شاهزاده ريگها!

انجير كوچك احساس كرد كه رگهاي بدنش شروع به فعاليت نموده است  و غذاهاي را كه خورده بود در ساقه هاي بدنش در حركت افتاده اند!

از سوي ديگر ستاره دنباله دار به او چشمك زده يك خبر خوش را اعلان نمود: تو مهمان دار ميشوي يك كاروان بزرگ شتران به طرف تو در حركت هستند اي انجير جوان ديگر افسرده و غمگين نخواهي بود!

فردايش كاروان هاي با عظمت وبا شكوه  در نزديكي انجير پر خار جوان خيمه زدند!  اهل كاروان آمادگي استراحت را گرفتند در اين موقع يك طفل بازي گوش خو درا از چشم مادرش دور ساخته با قدمهاي كوچك اش به نزديك انجير خاردار رسانيده با چشمان بزرگ و دقيق اش او را تما شا كرده و دستانش را كه آفتاب صحرا قهوه ي رنگ ساخته بود به طرف انجير دراز نموده ناگهان دست كوچك و قهوه ي رنگش زخمي شد. درحاليكه خون مانند قطرات مرواريد از دستان كوچكش مي چكيد، طفلك گريه ميكرد. انجير خار احساس شرمندگي نموده بطور وحشتناك غمگين شد.

گل گلاب ريگها توجه طفلك را به خود جلب نمود، طفلك گل گلاب ريگها را گرفت، زخم دست و انجير كوچك را فراموش كرد.

او گل گلاب ريگها را برداشت وبا قدمهاي طفلانه اش با خوشحالي به طرف خيمه كه مادرش در آن بود روان شد. گل گلاب براي انجير سبز شانس خوب آرزو كرد و انجير سبز هم از اين پيشامد احساس خوشي كرد با خودش گفت برايم يك روز نو و داستان جديد شروع خواهد شد.

بعد از استراحت، كاروانها صبح زود به آهستگي و آرامي راههاي دور و دراز و پر پيچ و خم را در پيش گرفتند و راه افتادند. جاي قدمهاي شان كه آنها را به سرمنزل مقصود و آرامگاه شان مي رسانيد از دور ديده ميشدند!

شب فراه رسيد وانجيرسبز و جوان آنچه را كه گذشته بود براي دوستانش ستاره ها قصه ميكرد. او گفت: آقاي روباه و خانم روباه بعدازانتظار زياد چشمهاي شان با تولد نوزادهاي شان روشن شدند. من اين خبر را امروز صبح موقع كه آقاي روباه به تنهايي دنبال شكار رفت فهميدم و گل گلاب هم آنچه را كه آرزو داشت به آن رسيد!

و اما من؟

دوستانش جواب دادند: تو! اگر خارهاي تيزت نمي بودند وازتو محافظت نميكردند خيلي پيشترازاين توسط اطفال كنده مي شدي و يا نور آفتاب تو را خشك ميكرد.

بيچاره شاهزاده ريگها !

ستاره هاي جلا دار و مهربان دليل مي آوردند و به او اطمينان مي دادند كه تو به ناحق آفريده نشده اي وانجنيرسبز با لطف و كمك دوستانش متوجه شد كه طبيعت او را در آن صحرا بزرگ به ناحق و ناروا خلق نكرده است بلكه كارش را بسيار خوب و بجا انجام داده است.

انجير خورد خاردار  با كمك دوستانش ديگر از وجود خود رنج نمي برد و آينده را روشن ميديد! موقع كه شترهاي قافله زير لب غرغر ميكردند: اي و اي هرچه تو را ليس ميزنيم، موهاي تو صاف تو صاف نمي شود و به هر طرف خوابيده است وازتيزي قابل جويدن نيست.

انجير ناراحت نمي شد.  موقعي كه مارها و شترها فرياد زده راهش را كج ميكردند وازاو فاصله ميگرفتند و ميگفتند تو اصلا قابل اصلا ح نيستي، با زهم انجير خورد ناراحت نميشد بلكه با مهرباني و ملايمت زياد در جواب آنها ميگفت: مرا ببخشيد! شما ميدانيد كه اين خارها برايم بسيار ضروري استند! همانطور يكه پوست درشت و سخت تان همراه با كوهان بلند براي شما ضروري است همانقدركه فلس ها و پوسته ها براي شما مارها عزيز ضروري استند، خارهاي من نيز برايم لازم و ضروري استند.

علي رغم اين همه، بايد اين انجير مهربان و دوست داشتني را كه وجودش براي طبيعت ضروريست بشناسيم .

سالها سپري شد. انجيرخاردارهندي ما بسيار بزرگ شد او خو درا در صحرا قوي و محكم معرفي ميكرد. مسافران و حيوانات مي آمدند ودرسايه ملايم آن پناه مي بردند او يك سايه ملايم و دوست داشتني داشت و خارهايش به كس آزار نمي رساند.

آري، براي انجير خاردار سبز همين كافي بود كه مردم و حيوانات از سايه اش لذت ببرند و احساس خوش بختي و مسرت نمايند.

 

نويسنده: ماري فر انس

مترجم: صد يقه فصيحي ( كاظمي)

‏يکشنبه‏ 13‏ ژانويه‏ 2008