qdezdezdegffgfggggggggggggggggggggggggggfdghfghميخواهم يك اسپ باشم!

zdezdzeeeeeecfvffنويسنده : انيس دز ارت

   hjgghjg مترجم:  صد يقه فصيحي ( كاظمي)

 

               در روزگار ما همه مي دانند كه خربودن يك چيزي خيلي شيك و مقبول است. هنرمندان سينما ها انانسران تلويزيون، بهترين نويسندگان و رئيس دولتها و تمام كساني كه زياد احترام ميشوند همه خرند.

مگر داستاني را كه ميخواهم تعريف كنم از زمانهاي خيلي قديم است. يك زماني بود كه خربودن اصلا به مُد روز نبود. حتي ما گفته مي توانيم كه در آن زمان مردم خر را به چشم يك حيوان بد و بي تربيت يا دمي كردند، او را مسخره ميكردند، با او بدرفتاري ميكردند، كاريكاتورش را درست ميكردند. موقعي كه در مكتب يك طفل شوخي ميكرد و يا اينكه درسهايش را خوب نمي خواند برايش گوشهاي دراز ميگذاشتند و او را به صورت خر درست ميكردند تا در مكتب تنبيه شود.

بسياري اوقات براي اينكه  مردم را تنبيه كنند ازنام اين حيوان بيچاره استفاده ميكردند. براي رانندگاني كه خوب حركت نميكردند و عجله ميكردند و يا اطفالي كه در خانه شوخي ميكردند والدين شان بسيار ظالمانه به آنها مي گفتند: تو چه قسم خرهستي؟

قهرمان اصلي داستان ما هم فقط يك خربود؛ يك خر واقعي! با گوشهاي خيلي دراز وراست با يك كاكل پرپشت بالاي پيشاني اش! همراه با يك يال كوتاه و چشمان بسيار كلان مثل خرهاي ديگر عرعر كرده علف ميخورد و همين كه تنها مي ماند خيلي بي حوصله و ناراحت ميشد.  نامش را« البرت» مانده بودند. مگر، او اين نام را دوست نداشت به نظرش اين نام خيلي قديمي معلوم ميشد او دوست داشت كه نامش « بن» باشد. والدينش در حاشيه يك قريه زندگي ميكردند. آنها خيلي مهربان بودند و به بچه ي شان بن هميشه به طور خيلي خوب رسيدگي ميكردند. به خاطر همين بود كه آنها متوجه شده بودند كه پسرشان ناراحت و افسرده است و هيچ احساس خوشبختي نمي كند. او به هر طرف طويله كه حركت ميكرد هميشه گله و شكايت سر ميداد. شبدرهاي تازه را كه مادرش مي آورد به سرعت رد ميكرد وبا لگد ميزد وهرچيزرا چپه ميكرد.

پدرش با مهرباني از او پرسان ميكرد؛ تو را چه شده بچيم؟

بن، شانه هايش را بالا مي انداخت! مادرش ميگفت چرا قهرهستي؟

او از مادرش روي ميگرداند و به سوالش جواب نميداد.

بعدازيك مدت، سكوت بن، پدر و مادرش را نگران كرد. آنها تصميم گرفتند كه او را پيش داكتر ببرند. داكتر كه در اين قريه كارميكرد، يك شتر خيلي خويشتن دار و خردمند بود. مردم هميشه از نزد اين داكتر، شفا يافته و سالم با قلب فارغ از تشويش خارج ميشدند.  هنگاميكه مردم احساس سرماخوردگي ميكردند، داكتر عادت داشت كه مريض را با يك پر معاينه كند؛ طور يكه پر را داخل بيني مريض ها به آهستگي مي چرخاند و خيلي پيش روان ميكرد. و سپس با يك پنس  ( انبورك) آن را خارج ميكرد و همين دواي دردبود! بعد مريض ها ميتوانستند مثل سابق تنفس كنند. وقتي كه مردم فكرميكردند كه از مرض گلو و بيني خواهند مرد، اين داكتر يك روش مخصوص داشت؛ او مريض ها را مجبور مي ساخت كه تا يك مقدار آب جوشانده را بنوشد. بدين ترتيب يك مقدار نان شكسته و نرم را از گوشه ي حلق آنها بيرون ميكشيد و همين را مسئول تمام دردها ميدانست. با اين روش تمام سرفه ها و عرق ريزي ها تمام ميشد.

پدر و مادر بن بسيار به او اعتماد داشتند. آنها بن را نزد همين داكتر بردند. درسالون انتظار مادر بن گفت: اكنون تو پيش داكتر ميروي و او تو را تداوي خواهدكرد. بن در جواب مادرش گفت: مگر من در هيچ جاي بدنم درد احساس نميكنم. پدرش گفت: « ژ، ژ... تو حتما مريض استي بخاطر اينكه هميشه ناراحت و گرفته استي».  بعدازچند لحظه نوبت آنها رسيد وداكتريعني همان شتر آنها را به اطاق معاينه خواست. ديوارهاي اطاق معاينه با عكسهاي علمي آراسته شده بودند. آنها در اطاق معاينه مغزبقه، اسكلت خوك وحشي ، پا هاي موش كور صحرايي ودمب سگ آبي را كه در يك جاي بسيار خورد تزيين نموده بود تما شاكردند. مطمئنا اين داكتر يك دانشمند خيلي بزرگ بود.

داكتر درحاليكه از زير عينك هايش به اين فاميل خورد نگاه ميكرد گفت: چه مشكل داريد كه اينجا تشريف آورديد؟ مادر بن با لكنت زبان گفت: اين پسر ما.

شتر گفت: اوم

پدرش اضافه نموده گفت: اين پسر ما بسيار رنج ميبرد.  داكتر پرسيد : از چه چيز رنج ميبرد ؟ پدر و مادر بن بازوهاي شان را با لا انداختند. داكتر گفت كجا يت درد دارد؟ هيچ جواب داده نتوانست. داكتر گفت: اگر من درست فهميده باشم شما آمديد بخاطر اينكه پسرتان رنج مي برد؟ مگر نه شما ميدانيد و نه فرزندتان كه از چه چيز رنج مي برد؟

مادرش گفت: درست همين طور است. او از معاينات و سوالات داكتر اندوه بار و غمگين شده بود. داكتر به بن گفت:  اوره! با اين همه تو چه ميگويي؟ او، سرش را تكان داد و هيچ جوابي نداد. داكترازچوكي اش برخاست ودورميزش چند بار چرخيد و به والدينش گفت: لطفا شما از اطاق معاينه خارج شويد، من بايد چند سوال خصوصي و رو در رو با پسرتان داشته باشم! والدين درحاليكه تعجب كرده بودند با كمي تشويش به اطاق انتظار برگشتند.

شتر، بن را مخاطب قرارداده گفت: كه اينطور... تو، تمام روز رنج مي بري؟ بن به آرامي نفس مي كشيد!

داكتر: تو رنج مي بري؟ تو گريه ميكني؟ توازغذا خوردن سرپيچي مي كني؟

بن يك گوش را هم تكان نميداد. شتر گفت: پدرومادرت خيلي نگران هستند. خر جوان يك آه عميق كشيد! داكتر گفت: با تجربه زيادي كه من دارم تو مريض نيستي يك نگاه ساده برايم كافي است. تو يك خر استي، يك خر صحت مند و كامل با موهاي درخشان با شكم كلان وگردبا سوراخهاي بيني بزرگ و باز!  با گوشهاي دراز وبا كرك هاي خيلي پرپشت!

تو خيلي جالب هستي! مطمئنا تو يك رنج داري؟ و اين چيز مرا پريشان مي سازد. شما خرها هميشه يك افسردگي و رنج كوچك داريد! اين يك قسمت از شخصيت شماست. مگر تو يك رنج بزرگ تر      ا زا ين داري!

بن، به شد ت سرش را تكان داد و آه عميق كشيده گفت: بالاخره يك كسي اين رنج بزرگ را درك كرد!

داكتر به او گفت: هرچه هست بگو، من به تو قول ميدهم كه اين راز بين من وتو محفوظ خواهدماند وبا هيچ كس نميگويم. تو ميتواني روي اين ملاقات حساب كني.

بن لحظه ي فكركرد و بعد به صورت جدي به طرف داكتر نگاه كرد و تصميم گرفت تا به او اعتمادكند. او گفت: مشكل من همين است كه يك خرهستم!

شتر ابرويش را بالا كشيد، گويا اين اولين دفعه ي بود كه چنين حرف را مي شنيد. داكتر گفت: بله اين درست است كه تو يك خرهستي همچنين يك خر خوب، بخاطر چه اين را يك مشكل ميگويي؟ بن گفت: مشكل همين است كه من در درون خود اين احساس را ندارم كه خرباشم! من ميخواهم يك حيوان ديگرباشم.

داكتر درحاليكه تعجب كرده بود گفت: به طور مثال ميخواهي چه حيواني باشي؟ بن فرياد زد: يك اسپ! ميخواهم يك اسپ باشم!

شتر راه خو درا گم كرده بود، اين اولين دفعه بود كه با يك چنين شخصي عجيب رو برو شده بود!  داكتر، درحاليكه تعجب كرده بود دهانش بازمانده بود! بسيار به سادگي گفت: « چرا؟  براي چي ميخواهي يك اسپ باشي؟ بن گفت: بخاطر اينكه همه اسپ را دوست دارند و براي همه قابل احترام هستند. آنها اشراف زاده و شكوهمند و زيبا هستند. آنها شخصيت عالي و قوي دارند. نامهاي خيلي زيبا دارند مانند« كريستال كركس،« ويرتويل پا لاميد» يا مثل «اورگان كليويست» . اما ما خرها مثل هميشه  بايد يك  خر يا خر گونه باشيم!

داكتر به بن گفت: نام فاميلي شما چيست؟ بن گفت: آقا و خانم بو بو ل!

داكتر: اين يك نام قشنگ و مقبول است وتو ترجيح ميدهي كه نام والدين تو چه باشد؟ و به چه نام يادشوند ؟

بن: آرزو دارم كه آنها يك نام از رديف هاي بالا و بهشتي داشته باشند كه بدرخشند، يك نام خارجي مانند استارلايت  دوك!

داكتر درحاليكه چانه اش را ميخاراند گفت؛ من ببينم!  او در طول و عرض دفترش به قدم زدن شروع كرد.

بن گفت: مردم بالاي ما مي خندند.

آرامش داكتر او را آشفته كرده بود. بن اضافه كرد: در اين زمان خربودن اصلا خوب نيست. من هيچ رفيق ندارم و احساس ميكنم كه خنده دارهستم. داكتر گفت: تو شانس داري؛ خنده داربودن يك مرض كشنده نيست. داكتر دوباره عينك هايش را كشيده و چشمانش را ماليد. بن مضطربانه و نگران سوال نمود؛ شما مرا تداوي مي توانيد؟ واليد ينم ميگويند شما يك دانشمند بزرگ هستيد كه در مقابل شما هيچ چيز مقاومت نمي تواند؟

شتر درحاليكه لب خند مي زد و به خود مي باليد ، زود جديت اش را باز به دست آورد. مشكل بن، او را پريشان ساخته بود. در مدت طولاني كه تجربه داشت هيچ گاه با چنين مرضي رو برو نشده بود. بعد از جستجوي فراوان از داخل كاغذها و يا داشتهايش يك چيزي جالب را پيداكرد: چندين سال قبل يك بقه را تداوي كرده بود كه ميخواست به اندازه يك گاو بزرگ شود. مگر مرض بن با مرض آن بقه بسيار متفاوت بود. داكتر مجبورشد كه با يك همكارش در اين مورد صحبت كند. همكارش در يك بوته زار در جنوب با ما كو زندگي ميكرد، اودرمورد يك حيوان بي دست وپا كه ميخواست پروازكند معلومات خيلي مفصل داشت. اما دوست داكتر نگفت  كه چطور آن حيوان را تداوي كرده است.

درسالون انتظار، آقا و خانم بوبول بي صبرانه انتظار مي كشيدند، آنها دستهاي شان را روي يكديگر گذاشته بودند و از اينكه وقت مريض هاي ديگر را گرفته بودند احساس شرم و جرم ميكردند. مريض ها هم خيره خيره به آنها نگاه ميكردند وانتظارداشتند كه آقا و خانم بو بول از آنها معذرت خواهي كنند زيرا معاينات پسرشان بسيار طول كشيده بود. بعدازيك ساعت خانم و آقاي بو بول به اطاق معاينه خواسته شدند تا نتيجه معاينه را بشنوند. داكتر با لحن جدي و رسمي گفت: «خانم و آقاي بو بول مرض پسرتان از مرض هاي نا يا ب است. چنان نا يا ب كه اين اولين با راست كه با آن روبرو ميشوم».  بعد از شنيدن اين حرف خانم بو بول هق هق گريه را شروع كرد. داكتر گفت: «شما مطمئن باشيد اين يك مرض ناياب است مگر مرض خطرناك نيست. حتي به شما گفته ميتوانم كه يك مرض ملايم است كه ممكن به خيرش انجام شود».

آقا و خانم بوبول نمي دانستند كه كلمه ي خير و ملايم داكتر چه معنا دارد. آرامش داكتر آنها را بي صبر و حوصله ساخته بود.

پدر بن گفت: « شما چه توصيه ي براي ما داريد»؟

داكتر گفت: يك سفر براي بن. در واقع پسر شما احتياج دارد تا كشورهاي ديگر را ببيند. او بايد تبديل هواكند!

آنها گفتند: مشكل اين است كه ما پول كافي نداريم كه تكت طياره بخريم و حتي تكت قطار را تهيه نمي توانيم، چه كاركنيم؟

داكتر گفت: « اگر اشتباه نكنم بن پاهاي قوي دارد. ايشان ميتواند قدم بزند وهم ميتواند كه بدود».

بن با شنيدن اين حرفها هيجان زده شد ازسرچوكي پريد با خود گفت: همين طور است كه داكتر ميگويد ميخواهم بدوم، دويد ن به دور چمن زار را دوست دارم ميخواهم اطراف دهات را دور بزنم وبعدهم دور كشورم را چرخ بزنم.

داكتر گفت: ببينيد حالا او بسيار سرحال و وضعيتش پيش از پيش بهتر شده است. اين يك واقعيت بود. چشمان بن از شادي برق ميزد. او قبلا در خيالش كيلومترها را در داخل دره ها دويده بود. جنگل هارا طي كرده از جويبارها وآبشاران گذشته بود.

آقا و خانم بو بو ل هنوز آرامش خو درا به دست نياورده بودند و احساس نا آرامي ميكردند. آنها آرزو داشتند كه اسم مرض بن را بدانند وازداكتر خواستند تا توضيحات مفصل براي شان بدهد.              بن به خود لرزيد، او ترسيده بود كه مبادا داكتر رازي را كه درميان انهاست افشاء كند. بن هرگز نميخواست كه والد ينش از رنج كه او ميكشيد و آرزوي اسپ شدن را در سر مي پروراند با خبرشوند.

خوشبختانه داكتر موضوع را جدي گرفت. يعني « راز داري در تخصص»، چيزي كه داكتر ها موقع گرفتن ديپلوم شان قسم ياد ميكنند كه بعضي از رازهاي مريض ها را افشاء نكنند. او شروع به توضيح دادن و روشن ساختن اين بيماري كرد بدون اينكه به بن خيانت كرده باشد و توانست اطمينان بن را جلب كند.

داكتر گفت: بدون شك حتما شنيده ايد « دوري از وطن»؟ آقا و خانم بوبول سرهايشان را تكان دادند. داكتر گفت: اين مرض كساني را ميگيرد كه خيلي وقت از وطن خود دورباشد و آنها حسرت دوري وطن واصل خو درا مي برند و بن دقيقا خلاف آن مريضي را دارد. فرزند شما مرض دوري از ديگر جاها را دارد. آقا و خانم بوبول باز به گريه شروع كردند. داكترخودرا به آنها نزديك كرده دستهايش را با مهرباني روي شانه هاي آنها گذاشت: نگران نباشيد عزيزم خانم بوبول اين هيچ چيزي نيست. همانطور يكه دوري از وطن با آمدن به وطن تداوي ميشود به هم همين ترتيب موقع كه بن از خانه دورشود و جاهاي ديگر را ببيند و به كشورهاي ديگر سير وسفرنمايد مريضي اش علاج خواهدشد.

پدر بن رو به داكتر كرده پرسيد: براي چه مدت بايد از خانه دورباشد؟ داكتر گفت: « چند هفته و يا چند ماه و يا خيلي بيشتر. من مطمئن هستم كه ايشان خيلي زود خوب ميشود. بن بسيار سرحال و صحت مند است و نامه براي تان خواهد نوشت». سپس داكتر، رو به طرف بن كرده گفت: مگر چنين نيست؟ بن سرش را به علامت رضايت جنباند.

آنها وقتي كه به خانه برگشتند، خانواده ي بوبول براي سفر پسرشان آمادگي گرفت. مادر بن يك بكس و لوازم سفر آماده كرد. وهم چنين يك مقدار مواد غذايي هم تهيه نموده بود مگر بن برايشان توضيح داد و گفت من به هيچ چيزي ضرورت ندارم. پاهايم براي قدم زدن و دويدن است. دندانهايم براي كندن و چريدن شبدراست. اگر باران باريد درزيرسايه يك درخت پناه خواهم بردواگر باد وزيد در كنار ديوار خودم را خواهم چسباند. اگر آسمان غريد و رعد و برق را شروع نمود من با شكم بر روز زمين خواهم خوابيد همانطور يكه پدر جان به من ياد داده است.

آقاي بوبول گفت: اين حقيقت است. ما خرها به هيچ چيزي نياز نداريم. ما خودمان پر تلاش و قوي هستيم. خر بزرگ خيلي خوشحال شده بود كه فرزندش خوشحالي را بازيافته است. بن هم خيلي بي باك و شجاعانه از خود جرات نشان ميداد. بعد از ناز و نوازش زياد آنها خداحافظي نمودند. بن درحاليكه سرود ميخواند به سفرش شروع كرد. او مانند سايره ( سهره جنگلي) شادمان بود و براي كشف زندگي جديد بي صبرانه انتظار مي كشيد. همين كه از ساحه ديد پدر و مادرش دورشد مانند اسپ تخمي چهار نعل به دويدن شروع كرد. او آرزو داشت كه در اين راه، باد ملايم ، يال و كاكل كوتاهش را نوازش بدهد و صداي تق تق سُم هايش را كه به زمين تماس ميكردند احساس كند. او كه به جز پدرش كسي ديگر را نمي شناخت، بالاخره از ديدن دشتهاي بزرگ سرمست شد. او نمي ايستاد مگر براي نوشيدن چند قطره آب و يا براي چريدن چند شاخه شبدر كه آن را هم با بي حوصله گي مي جويد. بقيه وقت را شب و روز در زير آفتاب و مهتاب در گرما و سرما در باد و باران مي دويد. ااو خيلي زود از سرحد كشورش گذشت و به طور قاچاق داخل يك كشتي شد تا در قاره ي ديگر برود و آن جا را نيز ببيند.

وقتي كه از بندرگاه تيرشد ، براي والدين اش نامه نوشت:

 پدر و مادر عزيزم!

داكتر حق داشته است. از وقتي كه خارج شده ام بهتر شده ام. واقعا مريضي ام دوري از كشورهاي ديگر بوده است. من ساعت تيري ميكنم و حيوانات بسيار مهرباني را ملاقات كرده ام! ديروز با يك شتر مرغ صحبت كردم. نمي دانم شما اين قسم حيوان را ديده ايد يا ني؟ بخاطر اينكه دركشورما پيدا نميشود. يك مرغ خيلي كلان است وگردن بلند ما نند گر دن قو و پاهاي خيلي دراز مانند زرافه دارد. آيا شما ميدانيد كه زرافه چه قسم حيوان است؟

از دوستم شتر مرغ چيزهاي زيادي را آموختم. بطور مثال او برايم توضيح داد در موقع كه احساس خطر ميكنند و يابا چيزهاي خطرناك مواجه مي شوند و يا دشمن آنها را تعقيب ميكنند و يا مورد كدام حمله وحشيانه قرارميگيرند، براي شان كافيست كه سرشان را زير ريگها كنند. آيا اين كار خيلي ماهرانه نيست؟. من فعلا دشمني ندارم و هيچ گاه كسي تلاش نكرده است كه به من حمله كند. مگر ما نميدانيم شايد يك وقت دشمن پيداكرديم.

دلم براي تان تنگ شده است. كوشش ميكنم هرچه زودتر برگردم.

پسرتان كه شما را خيلي دوست دارد.

ffffffffffffffffffffffffffffffffffffffffffffffffffffff

بن البرت بوبول.

 

از قهرمان داستان ما ، انتظار نميرفت كه اسم اصلي اش را در پايان نامه اش بنويسد. او، در شروع سفرش اسمش را به طور معجزآسا تغييرداده بود. اسمش را « گولويردستافيت» مانده بود وبا هر كس جديدي كه بر ميخورد خو درا يك اسپ معرفي ميكرد. همه فكرميكردند كه او يك اسپ است. دراثردويدن زياد خيلي لاغر شده بود وهم در اثر وزيدن بادهاي شديد موهايش به هر طرف پراكنده شده بود. گوشهايش باريك تر شده بودند و از زماني كه مادرش به موهايش رسيدگي نكرده بود و آرايش نداده بود خيلي پرپشت شده بودند. اگر تصادفا گر دنش را پائين مي آورد وخودرا در يك آئينه و يا شيشه مي ديد از تعجب دهانش باز مي ماند. ديگر هيچ مرزي بين او و پسران كاكايش اسپها نمانده بود. خوابهاي را كه ديده بود داشت به واقعيت مي پيوست.  كومه هاي بسيار بزرگ و سينه پر وبسيارباد كرده خو درا در بهشت علفزاران درجه يك ميديد. در صحراهاي خالي وپرازبرف با تمام سردي و خنك زندگي را پيش مي برد.

اخيرا وقتي كه اسپها را مي ديد وآنهارا ملاقات ميكرد، اسپها از ديدن قواره ي بن در تعجب فرو مي رفتند و مشكوكانه از او سوال ميكردند كه تو از كجا آمده اي؟ وقتي بن ميديد كه دوستانش دارند از تعجب شاخ در مي آورند در جواب شان ميگفت: من از برخورد دو نسل بوجود آمده ام! يك نسل من از عربهاست وبعداضافه ميكرد كه پدر كلانم ازكوتو له هاي مانگولي بوده است!

با گفتن اين كلمات بد گماني آنها را نسبت  به خودش آرام مي ساخت. بعد از چند ماه مسافرت او درفكرخودش ودرشخصيت جديدش يك اسپ تمام عيار شده بود.

او مانند اسپها شيهه مي كشيد! و حتي بلندتر از اسپها! جادو گرما بن البرت بوبول كه خو درا گولويردستافيت مي ناميد! خود را در زندگي آزاد و رها كرده بود.

يك دفعه در خواب خو درا نزديك واليد ينش ديد، در همان حاشيه دهات خودش، غذاها و علف هاي خوش مزه را كه مادرش جمع كرده بود چشيد. بعد در نامه هايش چيزهاي جديدي را كه ديده بود، نو آوري هايش را تعريف كرد. بعضي اوقات حسرت روزهاي خوب را كه در كنار پدر و مادرش داشت به ياد مي آورد و گلويش را بغض ميگرفت. هنگاميكه جواب نامه هايش را دريافت ميكرد همراه نامه بوي علفزار هاي وطنش را استشمام ميكرد. با خود گله كرده ميگفت: نزديك است كه مرض دوري از وطن به سراغم بيايد حال كه مرض دوري ديگر جاها برطرف شده است قبل از اينكه دوباره مريض شوم بايد هرچه زودتر برگردم. او با قلب مطمئن و آزاد بعضي از كارهاي ياد ماندني انجام داده بود و همزمان مقداري پول ذ خيره كرده بود تا در آينده از آن استفاده كند. او كارهاي جالب و آموزنده را انجام داده بود، احساس پيروزي و كاميابي ميكرد. از فرصت استفاده كرده با اولين طياره ي كه طرف ديارش پرواز داشت پرواز نمود.

موقع پائين آمدن طياره در بالاي دهات از ديدن خانه خورد وسركهاي كوچك در تعجب افتاده بود و همچنين درختان در نظرش خيلي نا چيز وبيمارمعلوم ميشدند.  با اين همه از ديدن علفزارهاي تازه با شنيدن صداي زنگوله هاي كه به گر دن گاوها آويزان بودند احساس شادي و مسرت مي نمود.

او مانند كره ي شير مست اسپها چهار نعل به  علفزار دوران طفوليت اش دويد. او با عجله خو درا به طرف والدينش نزديك كرد تا آنها را ببوسد!

خانم و آقاي بو بول كمي پيرتر ومسُن تر به نظر ميرسيدند؛ همانطور يكه داكتر در معاينه خانه اش نظر داده بود كه مسافرت بن نه چندين هفته ، نه چندين ماه بلكه چندين سال طول خواهدكشيد، بن خيلي تغيير كرده بود طور يكه والدينش دفعتا او را نشنا ختند. با خونسردي به همديگر گفتند: آيا اين اسپ زيبا و خود پسند آمده است كه ما را ببيند؟

بن صدا زد؛ پدر و مادر، اين من هستم، ماجيك گولويردستافيت، اوره! ميخواهم به شما بگويم كه بن البرت پسر شما هستم.

خانم و آقاي بوبول درحاليكه نگران بودند حيرت زده با همديگرتبادله نظر نمودند. چطور اين حيوان متكبر و خود خواه با اين يا ل وحشي و گوشهاي كوچك مي تواند عزيز ما باشد؟

هه هه، بن فكركرد كه چطور خودش را معرفي كند . او صداي خر را كمي فراموش كرده بود، كوشش ميكرد تا دوباره به يادش بيايد ،عرعر كند و صداي همنوعان خودش را بكشد.

او با شرم و خجالت به آنها گفت: من برگشته ام!

مادرش وقتي ديد كه او با يك تيپ خارجي آمده است گفت: آيا تو واقعا بزرگ شد ه اي ؟ تو واقعا تغيير كرده اي؟

بن گوشهايش را خاراند و جمع كرده سپس آزاد نمود و پيشاني اش را بازكرد تا چشمانش را از زير ابروهاي بلند به آنها نشان دهد. او با صداي نرم وپرازشرم و حيا به آنها گفت: من بزرگ شده ام و همين!

او بعدازآن روز هيچ وقت نميخواست كه يك اسپ باشد و هيچ وقت نمي خواست به ياد خوابهاي گذشته اش بيافتد. برعكس، شب كه فرا ميرسيد او، درروءيا هاي گذشته اش مانند اسپها تيز ميدويد تا دنياي بي پايان را پشت سر بگذارد.

مگر او يك خربود، يك خر واقعي با گوشهاي درازوخيلي راست. با يك كاكل پرپشت بالاي پيشاني اش و يك يال كوتاه ( بعد از رسيد نش او را به آرايشگاه بردند و موهاي اضافيش را اصلاح كردند).  با چشمان كلان و مهربان مثل خرهاي ديگر! موقع كه تنها مي ماند عرعر و گاهي هم هه هه ميكرد با بي حوصله گي علف ميخورد. با شنيدن صداي سم هايش در امواج غروب كوتاه مدت آفتاب كه با موفقيت و پيروزي همراه بود خو درا يك خر واقعي مي دانست و ميگفت با همه ي اين چيزها من يك خرهستم. بخاطر اينكه كمي تغيير نموده بود همه او را دوست داشتند. بعد ازچندسال «مارگو » دختر همسايه اش عاشق ودلبا خته ي اوشد، بخاطر اينكه او با ديگران قابل مقايسه نبود. وبا ديگران شباهت نداشت.

آنها بعد از ازدواج دراي سه كُره ي خيلي مقبول و زيبا شدند كه براي شان نامهاي جادوگر، گولوير واستافيت را داده بودند. هيچ كس بجز بن و مارگو نميدانستند كه چرا اين نامها را انتخاب كرده اند. البته  بعضي ازداكترها، شترهاي پير و خويشتن دار كه اكنون در تقاعد بسر مي بردند و اين راز را با هر كس نمي گفتند، نيز ميدانستند.

                                                     پايان.

‏سه شنبه‏ 15‏ ژانويه‏ 2008

 تايپ وبازخواني متن توسط كاظمي انجام شد. به تاريخ سوم ماه مي دوهزاروهفت ميلادي مطابق ثور1386 هجري.

                 

 

d rdddddddddddddddddddddddddddddsssssssssddddgggd ddddddddddddddddddddddddddddd ggdggggggggdd